مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

36

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنجد را بشناسم . سموره دانست كه بخاطر زن چه گذشت . پس نزد موش برفت و به او گفت : اى خواهر ، هركس كه مراعات همسايه نكند ، در دوستى ، ثابت‌قدم نيست . موش گفت : آرى اى خواهر ، چنين است . و اين سخن را سبب ، چه بود ؟ سموره گفت : خداوند خانه ، كنجد آورده است . خود با عيالش از آن كنجد خورده ، سير گشته‌اند و باقى آن را گذاشته‌اند . همه‌جانوران از آن برگرفته‌اند . اگر تو از آن قسمتى ببرى ، از ديگران سزاوارتر خواهى بود . موش از اين سخن بطرب آمد و برقصيد و با دم خود بازى كرد و بطمع كنجد ، فريفته شد . در حال ، برخاسته ، از خانهء خود بدرآمد . كنجدهاى پوست‌كنده را ديد كه از غايت سفيدى ، مانند آفتاب ، پرتو انداخته و زن نيز بنگهبانى او نشسته . پس موش در عاقبت كار فكر نكرد و خوددارى نتوانست . بميان كنجد داخل شد و خواست كه از او بخورد . آن زن با چوبى كه در دست داشت ، او را بزد و سرش بشكست . و سبب هلاك او طمع و غفلت از عاقبت كارها شد . ملك شهرباز گفت : اى شهرزاد ، به خدا سوگند كه طرفه حديثى گفتى . اگر در نزد تو حديثى نيكو در محافظت عهد مودّت هست ، بازگو . شهرزاد گفت : آرى اى ملك ، به من رسيده است .